|
...واژه های تکراری و خداحافظی اجباری...
|
|
| چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران هم عارفان عاشق دانند حال مسکین گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد حدیث عشق جانان گفتنی نیست وگر گویی کسی همدرد باید مرغان قفس را المی باشد و شوقی کان مرغ نداند که گرفتار نباشد حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر به سر نکوفته باشد در سرایی من منم همچون پیاده تو سواری ز رنج پایم آگاهی ندارم
+تاریخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 8:47 قبل از ظهر
نویسنده غم
و چه سخت در انتظار فرداها بی فردا شدم و چه تنها در انتظار با هم بودن ها بی کس شدم و چه آسون درد فراق ، درد جانم شد
+تاریخ جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 6:31 قبل از ظهر
نویسنده غم
سکوت کوچه های تار جانم گريه می خواهد
بيا ای ابر باران زا ، ميان شعرهای من
بهاری کن مرا جانا که من پابند پاييزيم
چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايی
+تاریخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 4:50 قبل از ظهر
نویسنده غم
قدمهایی آهسته بر زمینی سراسر برگ های خزان زده پاییزی راهی دشوار را
با قلبی عاشق می پیمایم
دستانی پر از جنس عشق با خشونتی عاشقانه در هوایی پاییزی
با توانی بی توان
بر سراسر ذره های هستی میزنند
باغی با درختان میوه در جلویم با راهی سرسبز در پیش دارم
نمیدانم با که و چه به این راه نا معلوم قدم بگذارم
با پاهایم برگ ها را در جلوی خود با خشونتی تمام
به طرفین دیوارهای کاهگلی باغ رویا میزنم
خش خش برگ ها در زیر پاهایم ندای آغاز بی پایان دارند
چشمهایم را به زمین برگی دوخته ام و به پیش میروم
برگهای برخواسته از خشونت کفش نقره ای در هوا با ندایی ضالمانه
بر سرم میخورند
چشمهایم را می بندم و در خاطر می گذرانم خاطرات رفته را
ضربان قلبم دگر نای پیمودن این راه را زمن کسب کرده
دلهره ای وحشتناک جانم را تسخیر کرده
گریه می کنم
به خواب می روم
ناگهان قطرات ظالمانه باران با رگبار غم بر سرم می ریزد
از چشمانم سیل جاری گونه هایم می شوند
تنم لرزشی بر جانم میدهد
برگها در زیر پایم له می شوند
دگر لذت رسیدن به دیوار را از دست میدهند
به پیش میروم تنهای تنها
با خود گویم
دگر بس است بودن
دگر بس است و جان دادم
می گذارم تیغ را بر رگم و جان را زتن بیرون می کنم
باد برگهای خون آلود را به یاد دگر عاشقان می برند
برگی گوید این نیز عاشقی بود
دگر نیست ز زین جهان
و من جان دادم بر برگهای پاییزی
+تاریخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:45 قبل از ظهر
نویسنده غم
تنها و بی تو ، بی همزبان ، خسته و یک سکوت بی پایان در آغوش تنهایی ، آرام اما از درون نا آرام می خوانم همراه با سکوت ترانه دلتنگی را می دانم که کسی صدای مرا نمی شنود اما چاره نیست سکوت باید...! این لحظه ها را با فریادی بی صدا شکست همدلی نیست اینجا که با دل همنشین شود همدردی نیست که با قلبم همدرد شود همنفسی نیست که به عشقش نفس بکشم سکوت ...! سکوتی در اعماق یک قلب بی طاقت مثل این دلشکسته که به امید طلوعی دوباره امشب را تا سحر بیدار نشسته دیگر صدای تیک تیک ساعت نیز بی صداست زمان همچنان می گذرد اما خیلی کند انگار عاشق این لحظه هاست و با ما نامهربان است دوست دارد لحظه های تنهایی را ...! خواستم همزبانم دل تنهایم باشد ولی انگار که این دل نیز در حسرت روزهای عاشقیست و تنها سکوت در فضای دلگیر خانه حس میکنم بیشتر از هر زمان بی تو بودن را ...!
قطره ای اشک در چشمانم حلقه زد ، بغض گلویم شکست و این بار چند لحظه ای سکوت با صدای گریه هایم شکست اشکهایم تمام شد و دوباره آرام شدم سکوت آمد و دوباره آن لحظه ی تلخ تکرار شد ...!
+تاریخ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر
نویسنده غم
کجاست آن که مرا تا ستاره می برد مرا به وسعت سبز ترانه ها می برد کجاست آن یک اشاره ی چشمش مرا به باغ عاطفه و شعر و لجظه ها می برد
ای دل خسته كه هم درد من مسكينی تو چرا همچو من آشفته و غمگينی تو مگر راز من سوخته را می دانی يا پريشانی و اندوه مرا می بينی ای كه چون ديده من تا به سحر بيداری يا چنان همدم و همراز من ویرانی تو مگر چشمه عشقی كه پر از عاطفه ای تو مگر نور اميدی كه مرا تسكينی روزگار من اگر چند خزان است ای دل توبه هر روز پيام آور فروردينی مونس خلوت من تو باش ای دل من كه سرآسوده گذارد به سر بالينی
زندگی زندان جان فرسودن است رنج ما از زندگی تاوان انسان بودن است وقتی از غربت ايام دلم می گيرد مرغ اميد من از شدت غم می ميرد دل به رويای خوش خاطره ها می بندم باز خاطره ها دست مرا می گيرد
+تاریخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 3:46 قبل از ظهر
نویسنده غم
سلام...! چندیست که سوار ثانیه های سکوت شده ای انگار که درد دوری برایم کافی نیست فراموش کرده ای وقتی هوای دلم گرگ و میش شد سر پناه من ترانه های تو بود به من نگاه می کردی و من شیفته ی چشمانت بودم آنگاه واژه هایمان عریان میشد و جامه ی بی قراری به تن می کرد و تو با کلامت مرا بارور می کردی به شعر می شنوی ...؟ اکنون گریه در من آوار می شود اندوه در من می روید اما تو نیستی...! حالا تظاهر بر صدایت کشیده ای فقط گاهی فریاد می کنی و صدایت ساز اسیری می زند حالا من مانده ام و بعض لحظه های سیاه سرد فراموش کرده ای من اینجا کنار زنجیر زمزمه های غریبه تنها سرود تو را می شناسم ...!
+تاریخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 5:28 قبل از ظهر
نویسنده غم
آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را می کنم در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم دلم می خواهد باز زیر باران بمانم و آرزوی یارم را می کنم پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود کجایی ای یار من؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است کاش دستان گرمت در دستانم بود کاش صدایت همچون صدای قطره های باران در گوشم زمزمه میشد تو که نیستی من همان عاشق تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم برای رفع دلتنگی هایم است
+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 5:25 قبل از ظهر
نویسنده غم
آوای مبهم سکوت در ذهنم نجوا میکند گویی از اعماق وجودم با صدای بی صدایی کسی مرا فریاد میزند این صدای سکوت است که می شنوی سکوت تنها واژه ای ست که به اندازه بی نهایت ابهام دارد شاید به همین دلیل همه آن را بهترین جایگزین برای جرف هایشان می دانند سکوت آوای دل انگیز آفرینش است گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق در لابه لای بوته های سبز زندگی نگاه کن...! جوانه در سکوت می روید و گل در سکوت می شکند و گاه این سکوت است که شور عشق و آرزوهای کسی را می میراند و گاه سر آغازی ست برای نغمه های مرگ زود هنگام
+تاریخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر
نویسنده غم
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی کاش می دانستيم که زودتر از ما ، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد کاش می فهميديم که قدر بودن ، قدر عاشقی ، قدر عشق چيست و چقدر است کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول ، عاشقه عاشق بازی با کلمات قشنگ است...! بازيگری حرفه ای می خواهد اما ، قسم که حقيقت عشق وجود هر گونه بازی و بازی سازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم ، برای او و برای بودن با او و دور ماندن از او ، می سوزم اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی و نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالی اما نمی دانم چرا؟ خودی برايم ديگر نمانده است ، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد تمام ثروتهای دنيا در برابر نگاه پر مهرت هيچ است و تمام خوشبختی ام فقط در با تو بودن است
پس تا هميشه با من بمان بمان تا تمام آرزوهای من كه از تو سرچشمه می گيرد تحقق يابد لحظه هايت را با خاطره های پر از عشق و علاقه در قلب كوچكم جای می دهم
+تاریخ دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر
نویسنده غم
به تو پناه میاورم که روزی پناهگاه من بودی
+تاریخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:8 بعد از ظهر
نویسنده غم
خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف و بادهای بی طرف ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر ای نظاره ی شگفت ای نگاه ناگهان مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان ای مسافر غریب در دیار خویشتن با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور ، دیدمت ولی چه دیر این تویی در آن طرف پشت میله ها رها این منم در این طرف پشت میله ها اسیر دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر با خودت مرا ببر...!
+تاریخ جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر
نویسنده غم
چه ساده روبروی من نشسته آه می كشی و روی عشق سبزمان خط سياه می كشـی تمام لحظـه های مـن در التهـاب مـاندنت ولی تو راه رفـته را به كـوره راه می كشی غـرور را نديده ای درون چشـمهای مــن مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه می كشـی سحر سكوت می كند تو رهسپار غربتـی نگـاه خيره مـرا به سـوی مـاه می كشـی مرور را نشانده ای به جای لمس لحظـه ها تو صـولت غروب را به اشـتباه می كشـی چـــه انتظـار مبهـمی برای پركشـيدنم تكيـده روبروی من نشسته آه می كشـی
+تاریخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 8:44 قبل از ظهر
نویسنده غم
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته شعر ميگويم بيادت در قفس غمگين و خسته من چه تنها و غريبم بی تو در دريای هستی ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی
تنهای تنها كنار دريای آبی و آرام نشسته بودم عكس تو را در زلالی دريا جستجو ميكردم ! چون هر دو پاک و بی آلايشيد هيچ موجی نيست همه جا سكوت و سكوت در گرمای ظهر تابستان شنهای داغ ساحل مانعی برای پيوند خاطراتم با دريا نيست به دنبال انتهای دريا چشمانم را تا دور دستها راهی ميكنم گويا دريا انتهايی ندارد و كاش تو مانند دريا بودی! نسيم خنكی از سوی دريا راهی ساحل ميشود و موهايم را نوازش ميكند بعد از مدتها احساس سبكی لذت بخشی تمام وجودم را پر ميكند و اين هديه ی طبيعت خداست خدايا چه لذتی و چه آرامشی! صدای مرغان دريايی كه دست جمعی از چند كيلومتر دورتر در حال عبور هستند كمی از خيالاتم را ربود ولی طولی نكشيد كه دوباره سكوت برگشت تنم رو به دست شنها سپردم و لحظه ای چشمانم را بستم عجيب بود كه داغی شنها مرا آرام كرد با نسيم دريا موهايم رو روی گونه هام حس كردم دلم ميخواست برای هميشه به خواب روم می ترسيدم از اين دنيای بی رحم و دلهره از برگشت به زندگی دلم ميخواست همانجا آرام گيرم خالی از هر دغدغه ای ولی خوب ميدانستم خيالی بيش نيست پس بايد در آن لحظه خود را به دست طبيعت بسپارم!
نگاه مهربانت را ديدم كنار آنهمه آرامش چيزی كم نبود جز همان ! بودنت را حس كردم و در اوج لذت جای خالی ای نبود جز همان !
چشمانم را باز كردم و در همان آرامش و سكوت دريا عكس تو را ديدم نه شايد خودت بودی...! ناگهان موجی آمد و روياهايم را گسست من ماندم و خنكی تنم از موج !
+تاریخ جمعه دهم مهر 1388ساعت 1:57 قبل از ظهر
نویسنده غم
به آسمان دل نگريستم آسمانی بی ستاره و خاموش بود اشک ريختم فرياد زدم تا اينكه سوسوی ستاره ای را ديدم تنها ستاره آسمان دل ، درخشيد آسمان را در آغوش كشيدم چشمانم را بستم تا تک ستاره ی روشن را تصور كنم زيبا بود دلنشين و عاشق بود رنگين كمان قلبش ديوانه كرد دلم را ساده بود و ساكت ناز بود و نورانی صدايش كردم با لحنی عاشقانه جوابم را داد اما ندانست كه دل ، عاشق و ديوانه اش شد ستاره درخشيد دلم لرزيد و ديوانه شد چشمانش را پرستيدم قلبش را درون قلبم حبس كردم توانستم به آرزوی عاشقانه قلبم برسم آنگاه بود كه از خواب زيبا و خيالی ام بيدار شدم و فهميدم كه خوابی بيش نبوده ای كاش هيچگاه از خواب و خيال بيدار نمی شدم باز چشمانم را بستم و به سرزمين عشق و ستاره ها سفر كردم اما اين بار ، ديگر از خواب بيدار نخواهم شد
+تاریخ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر
نویسنده غم
در تنهایی شکفتم و در تاریکی نهفتم با سایه سخن گفتم با عشق به خواب رفتم از تو خبری افسوس از تو گذری افسوس با غربت دل ساختم تنها و رها ماندم حال خاکستری سردم پاییزی و بی برگم از تو خبری افسوس
به قول فریدون فروغی ، چرا وقتی که آدم تنها میشه
+تاریخ سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:38 قبل از ظهر
نویسنده غم
از دل تنگم ترا دائم تمنا می کنم دل اسیر هجر یارست ، حاشا می کنم این غم هجر تو ، جانم را به لب آورده است بهر دیدار رخت ، دائم تقلا می کنم گر سر راهت نشینم ، راه خود کج می کنی گر بگویم یارمی ، با این دلم لج می کنی ور بگویم کاین دلم مجنون توست باز تو ، با این دلم بدتر و بدتر می کنی پشت مژگانت نشینم پلک بر هم میزنی با نگاهت بر دلم صد زخم خنجر میزنی نامه ی سوز دلم با اشک چشمم می نویسم با کلامی پر جفا آتش به قلبم میزنی میروم با چشم تر ، ترک دیارت می کنم میروم من ترک آن جور و جفایت می کنم گرچه از عشق تو بردم رنجهای بی شمار لیک دائم در دلم ، نقش تو را حک می کنم
میروم با چشم تر ، ترک دیارت می کنم میروم من ترک آن جور و جفایت می کنم
+تاریخ دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 7:1 قبل از ظهر
نویسنده غم
بهانه می شود غم ، درون سینه از نبودنت
چه اشکها برای بی کسی بریزد ار نبودنت
برای کل من که لحظه لحظه ام تویی
ناله می کند دلم ، چه عاشقانه از نبودنت
تمام حجم این همه سکوت و دلخوری
می شود یه بغض پاره پاره از نبودنت
اگر چه غم درون سینه می کند حضور
چه چاره من می شود برایم از نبودنت
تو را چه بی صدا شده است این غروب
تمام جام خنده ها شکسته از نبودنت
مهم تویی نه من چه می توان نوشت
ولی چه فایده ، که دل بمیرد از نبودنت
چه جای رنجش است همین بگو
عزیز دل نشد که بودنم بماند از نبودنت
+تاریخ یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 7:8 قبل از ظهر
نویسنده غم
دیشب ساز در دست ، کنار قاب عکس تو روی ایوون خونه نشسته بودم درد هایم را با سازم نجوا میکردم و صدای سازم تمام اطرافم را پر غم می کرد آرام و بی صدا میسوختم واحتیاج دستهایم را در نبودن دستهای تو با قاب عکست بر طرف میکردم آرام اشکهایی که از چشمانم به روی گونه های تو میچکید را با نوازش پاک میکردم موهایت را آرام و عاشقانه نوازش میکردم و از عطر نفست به جای هوا برای زنده ماندن استفاده میکردم اما چه سود!
مرا در این رویای شبانه فقط قاب عکس تو یاری میکرد جای خودت همچون همیشه خالی بود این بار دیگر به صدا آمدم و بلند بلند در غم نبودن تو میخواندم و میگریستم سازم صدایش از من غمناک تر شده بود و با من هم نوایی میکرد آسمان گویا از من هم دلش بیشتر گرفته بود برق چشمانش تمام اطرافم را برای چند لحظه روشن کرد ابتدا آرام و بعد بهاری تر از ابر بهار و اشکبار تر از چشمان اشکبار من، سیر گریست آنقدر گریست که من دیگر اشک چشمان خودم را بر روی گونههای عکس تو گم کردم ولی همچنان با دستهایم گونه هایت را نوازش میکردم و اشکها را از روی آن پاک میکردم موهایت دیگر زیر رگبار اشک کاملا خیس شده بود ولی بازهم من بودم و سازم بود و آسـمـان و قـاب عـکس و رویـای بـا تـو بـودن
+تاریخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 6:42 بعد از ظهر
نویسنده غم
به صد آرزو زندگی باختم به رنج و غم و غصه ها ساختم
ندانسته رفتم ره مرگ خو یش خودم را به غمها در انداختم
به عشقت شدم واله ای دربدر به آوارگی دائما در سفر
به بیماری و تب همیشه روان نیازم به بستر ز سوز جگر
یگانه دلم را به غم سوختم غم زندگی در دل اندوختم
به شبها نشستم بـه کنجی غمین به ظلمت چراغ غم افروختم
نیاز دمی دیدن روی تو رسیدن به سر منزل و کوی تو
به آغوش خود جای دادن ترا کشیدن به جان بوی گیسوی تو
بدیوانگی رهمونم نمود " در " بی کسی را برویم گشود
مرا از همه دور و بیگانه کرد بدانسان که با من به جز تو نبود
کنون ناله ام را که خواهد شنید که بر باد رفتم بــه صد ها امید
دگر دیدگانم بجز سیل اشک بدین چهره ام چیز دیگر ندید
شده دل چو مخروب و ویران سرا چو دادم ز کف دلبری چون ترا
مرا حسرتی مانده و درد و سوز ز سوزم نمانده قراری مرا
دل از عاشقی کی توانم بر ید که دل جز تو عشقی درونش ندید
فقط نام تو بود در قلب من که فریاد دل شد چو نامت شنید
تواند مگر بگذرد از تو با که دل بـر تو دارد امید و نیاز
مرا عشق تو چون نفسهای دل تو با بودنت بودنم را بساز
تا دلی هست
گفتن از عشق را پایانی نیست
شاید...!
+تاریخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:5 قبل از ظهر
نویسنده غم
چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ...! چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد ...! با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ...؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ...! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی ...! کاش رویت را بر نمی گرداندی ...! کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی ...! کاش می فهمیدی دنیایی از اندوه در دل و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ...!
می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد ...! اما هر روز تلاش می کنم ...! هر روز کمی سخت تر از دیروز ...!
+تاریخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:33 قبل از ظهر
نویسنده غم
ز فرط بی کسی می گریم امشب ای نگار آهسته آهسته این دل حسرت نصیب من بسان شمع جان سوزی که گرید بی قرار آهسته آهسته وجودم شعله ور در آتش عشقی است دل افروز و طاقت سوز شود خاکستر شود امشب شمع صبح زین شرار آهسته آهسته بسان طفل بیماری که از مادر جدا افتاده می گرید دلم گـرید به حال خویشـتن زار ونزار آهسته آهسته سیه بختی و جان سختی عجب دردیست بی درمان و دامن گیر خدایا...! مرغ جان کی پر کشد از این دیار آهسته آهسته به همدردی کسی جز سایه ام دیگر نماند آخر که را گویم که آنهم می رمد از پیش من شبهای تار آهسته آهسته
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز كنیم عمرمان می گذرد
+تاریخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:1 قبل از ظهر
نویسنده غم
دلتنگ دلتنگم و راه فراری نیست از این دلتنگی بار زندگی بر دوشم سنگین و آوای ناامیدیام بلند پنجرهای گشوده نیست، به باغ مهتاب اینجا تاریکه تاریک است شمع امیدم از اشکهایم خیس و به هیچ حیلهای دیگر روشن نمیگردد اینجا تاریکه تاریک است مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر ، مرا با خود ببرید مرا که هرگز بر بامی بلند ننشستهام و ستارهای از آسمان نچیدهام مرا که بر هر ، نقطه خاکی که پا نهادم، باید از دلبستگیها ، دل میبریدم مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر، مرا با خود ببرید که این جا دیگر جای من نیست و این قلبی که در سینه میتپد دیگر فلب من نیست قلب مرا در شبی تاریک دزدیدهاند و رگهای رابطه را بریدهاند
اینجا تاریک است...تاریکه تاریک
+تاریخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 8:44 قبل از ظهر
نویسنده غم
عازم یک سفر دور و دراز و دل خسته من باز هم پر ز نیاز تو که رفتی و ندیدی دل من غمگین است پای من سنگین است دیده ام گشته پر آب ،" اشک من بدرقه راهت باد" با تو ای همسفر جاده عشق با تو ای همدم شبهای دراز سخنی هست بگویم یا باز ، بگذارم که بماند یک راز حرفها بر دل من سنگین است تاب گفتار ندارم که دلم غمگین است اشک برگونه من میلغزد درد در سینه من می تازد غم درون سینه باز فریادزنان می گوید: تاب دوریت ندارم ،تو بیا با من باش! رفتی و با تو بهار از دل غمگینم رفت نفس گرم تنم با تو گریخت از زمانیکه تو رفتی دل من بارانی است یک کبوتر دارم که برای نفست قربانی است کاش من همسفر راه درازت بودم کاش من پاکترین حس نیازت بودم کاش من فلسفه روح نمازت بودم تا که تفسیر شوم در روحت ، تا که تسخیر شوم در قلبت آه افسوس ! افسوس که تو یک مسافری و گذر ز معبر سینه ما ، کار دشواری نیست از برای دل تو کاش میدانستی رفتنت غربت غمگین من است ، رفتنت عزای سنگین من است
دل آنچنان سوخت در داغ اندوه تا گشت تقدير دلشاد از اين غم
+تاریخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:27 قبل از ظهر
نویسنده غم
وقت اگر داری کلامی با تو درد دل کنم شايد از اين گفتگو آرامشی حاصل کنم وقت اگر داری بگويد اين صدای بی صدا ضجه ای سرخورده و بغضی گره گير گلو لحظه ای بنشين بگويم قصه ام را مو به مو قصه تکراری شبهای سرد انتظار قصه تلخ نگاهی مانده بر در بی قرار قصه اين دل که امشب باز کافر می شود از کتاب عمر بی حاصل که آخر می شود
ميل رفتن دارد اين دل ، حيف ، پايش بسته است دست مشتاق نوازش را ببين ، بشکسته است باز هم زانوی غم کرده بغل ، ای وای دل دل شده رسوای کوی يار و من رسوای دل تن به دريا می زند ، پروای طوفانش چه شد؟ سر سپرده می رود ، ترس از رقيبانش چه شد؟ می کشاند خسته تن را در بيابان سکوت عاقبت سر می نهد امشب به دامان سکوت شيونش را گم کند در کوچه دل واپسی سايه شب هم ندا سر می دهد از بی کسی وقت اگر داری بگويم با تو من ، از فصل غم می شناسی؟ من همانم ، از تبار و نسل غم ياری ام ده ، گوش کن ، يک دم بيا بنشين که من ناله ها سر می دهم از دست اين زخم کهن ناله از تنهايی و بی هم زبانی در قفس بغض ويرانگر پس از خوش باوری های عبث خون دل خوردن مرامم گشت ، باری بگذريم از من و دل بگذريم ای دوست ، آری بگذريم
کاروان عمرم امشب برگ و بارش نيست ، نيست ظلمت آمد ، کور سويی همجوارش نيست ، نيست کاروان ، ره در کوير کور حسرت می برد دل ، تنش را تا ديار دور حسرت می برد همره اين قافله افتان و خيزان می روم تشنه ام در آرزوی شعر باران می روم
م.ت. صدای سکوت
+تاریخ شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:49 قبل از ظهر
نویسنده غم
در دل غمی بزرگ دارم كسی را ندارم تنها ی تنهايم آسمان دلم غبار گرفته است خود را در سياهی می بينم چشم هايم توان ديدن ندارند تنها با خود فانوسی همراه دارم كه رو به خاموشيست خسته ام ، باری پر از تهی دارم راه را گم كرده ام نميدانم به كدامين سو بروم پس كی به روشنايی ميرسم زير لب به خود دشنام ميدهم چون می دانم به قول سخنی از ماست كه بر ماست ميروم به جلو شاید هنوز اميد در دل غبار گرفته ی من سو سو ميزند
سکوت کوچه های تار جانم گريه می خواهد
+تاریخ جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 4:54 قبل از ظهر
نویسنده غم
لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده انگشتانه شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دور دست را پرپر می کند به سقف جنگل می نگری ستارگان در خیسی چشمانت می دوند بی اشک چشمان تو نا تمام است و نمناکی جنگل نارساست دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید لبخند می زنی رشته ی رمز می لرزد می نگری رسایی چهره ات حیران می کند بیا با جاده ی پیوستگی برویم خزندگان در خوابند دروازه ی ابدیت باز است آفتابی شویم چشمان را بسپاریم که مهتاب آشنایی فرود آمد لبان را گم کنیم که صدا نا بهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد باد می شکند شب راکد می ماند جنگل از تپش می افتد جوشش اشک هماهنگی را می شنویم و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت میرود
سهراب سپهری
+تاریخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 5:51 قبل از ظهر
نویسنده غم
شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر آرم از دل وای این شب چقدر تاریک است مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟
+تاریخ جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر
نویسنده غم
ای که می پرسی « نشان عشق چیست؟! » عشق یعنی عاشق بی زحمتی
+تاریخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:18 قبل از ظهر
نویسنده غم
ابرو به هم کشیدم و گفتم چون من در این دیار بسی هست رو کن به دیگری که دلم را دیگر نه گرمی هوسی هست رنجور و خسته گفتی : اگر تو بینی به گرد خویش بسی را من نیز دیده ام چه بسا لیک غیر از تو دل نخواست کسی را جانم کشید نعره که : ای کاش این گفته از زبان دلت بود ای کاش عشق تند حسودم یک عمر پاسبان دلت بود اینک در سکوت شبانگاه در گوش من صدای تو آید در خلوت نهان خیالم یادی ز چشم های تو آید
آن چشم ها که شب همه ی شب عمری به چهره ام نگران بود چشمی که در سکوت سیاهش صد ناگشوده راز نهان بود چشمم ز چشم های تو خواهد کان گفته را گواه بیارد دردا که این سیاهی مرموز جز موج راز هیچ ندارد
+تاریخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:29 قبل از ظهر
نویسنده غم
|
|